از همه جای دنیا!!!!
از همه جای دنیا!!!!
جمعه نوزدهم خرداد 1391
فصل بیستم-آخرین قسمت رمان الهه عشق

مهرداد که از شغل قبلش استعفا داده و مدیر عامل کارخانه بزرگ رنگ سازی پدرش شده بود، وقت آزاد کمتری داشت وکمتر به خانه ما می آمد ولی بیشتر روزها با هم تلفنی صحبت می کردیم...


ادامه داستان در ادامه مطبی...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه نوزدهم خرداد 1391
قسمت آخر فصل نوزدهم(الهه عشق)

آقاجون و مهرداد کمکم کردند که به اتاق بروم. جلوی در مکثی کردم و پاهایم لرزیدند. اعلامیه او را دیدم که روی آ ن نوشته شده بود :...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه هفدهم خرداد 1391
فصل نوزدهم-قسمت اول(الهه عشق)
چشمانم را آرام باز کردم. همه جا برایم غریبه بود. ماسکی بر دهانم قرار داشت و چندین لوله و سرم به وسیله سوزن هایی به دستانم متقل شده بودند...

ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه شانزدهم خرداد 1391
قسمت آخر فصل هجدهم(الهه عشق)

روزها را به خوشی به شب می رساندیم و نزدیک یک ماه بود که بدون هیچ دردسری در آن کلبه زندگی می کردیم....


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه پانزدهم خرداد 1391
فصل هجدهم-قسمت اول(الهه عشق)

به شهرکه رسیدیم به کمک الماس خان دو اسب جوان و زیبا خریدیم که ما را به آن کلبه برسانند و چمدان هایمان را حمل کند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه پانزدهم خرداد 1391
قسمت آخر فصل هفدهم(الهه عشق)

گاهی چنان از نوشته های خودم به خنده می افتادم که اشک ازگوشه چشمانم جاری می شد و گاهی احساسات پاک و قلم دختر هشت ساله ای، چشم هایمان را نمناک می کرد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه سیزدهم خرداد 1391
فصل هفدهم-قسمت سوم(الهه عشق)

یک روز صبح که مشغول شستن حیاط و آب دادن به سبزی ها بودم،مرد جوانی توجهم را جلب کرد.مرد ظاهر تمیزی داشت و به هیکل نیرومند و صورت استخوانیش میخورد که چوپان باشد...


ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه دوازدهم خرداد 1391
فصل هفدهم-قسمت دوم(الهه عشق)

خوشبختم،خیلی زیاد،اما این خوشبختی رو به رایگان بدست نیاوردم،چهارده- پونزده سال از زندگیم رو خرجش کردم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه یازدهم خرداد 1391
فصل هفدهم-قسمت اول(الهه عشق)

تا دو سه روز بعد از آن نیز مهراد نزد ما ماند و سپس با آقا ولی به تهران بازگشت.صبح روز چهارم_بعد از عروسی_ گل نساء به دنبال امد و گفت که اگر می خواهم طریقه درست کردن نان را یاد بگیرم وقتش است...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه دهم خرداد 1391
قسمت آخر فصل شانزدهم(الهه عشق)

سماور را روشن کردم و مقداری چای خشک در قوری ریختم. سفرهرا اماده کردم و منتظر دم کشیدن چایی بودم که دوباره خوابم برد...


ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه هشتم خرداد 1391
فصل شانزدهم-قسمت چهارم(الهه عشق)

در همان موقع که بر سر ناهار گفتگو می کردیم.، زن جوانی که بعدا فهمیدم فقط یک سال و نیم از من بزرگ تر بود اجازه خواهان وارد شد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه هفتم خرداد 1391
فصل شانزدهم-قسمت سوم(الهه عشق)

لبخندی زد ودوباره به خواب رفت. گویی اصلابیدار نشده بود....


ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه چهارم خرداد 1391
فصل شانزدهم-قسمت دوم(الهه عشق)
پس من میرم پایین تا تو بیای ، به مهرداد سلام من رو هم برسون

-حتما...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه یکم خرداد 1391
فصل شانزدهم-قسمت اول(الهه عشق)

صبح حوالی ساعت نه بود که مهرداد دنبالم امد و با هم به باغ رفتیم. اوماشینش را گوشهای پارک کرد و به الاچیق رفتیم. نمی دانستم چگونه برایش تعریف کنم . از همان اتفاقات باغ واز هوش رفتن سهراب گفتم تا همین شب قبل و قرار ازدواجمان .گفتم و گریه کردم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391
قسمت آخر فصل پانزدهم(الهه عشق)
_شرمنده، ما اینجا فیل نداریم، باید به همین غذاها قناعت کنید. هر دو سکوت کردیم و غذایمان را در آرامش خوردیم، در هنگام خوردن شام، نگاهمان به هم بود،گویی بدون دیدن یکدیگر نمی توانستیم لقمه ای را فرو ببریم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت یازدهم(الهه عشق)
خيله خب دیگه گریه نکن، هر چی تو بگی. من فردا اسب خوشبختی را زین می کنم و برای همراه بردن تو به خونه تون میام، تو آماده ای که همراه من به روستای دور افتاده توی شمال بیای؟



ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت دهم(الهه عشق)
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت نهم(الهه عشق)

ناگهان سهراب که پشت دیوار پریده بود در را بازكرد و چشم هایش را چپ كرد. در آن كوچه خلوت صدای خنده ام در تمام فضا پیچیده بود. با مهربانی دستش را روی دهانم گذاشت و گفت :...



ادامه داستان در ادامه مطلب...




ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت هشتم(الهه عشق)

من که نمی دونم چه لطفی درحق تو کردم اما از این که می بینم این قدر تونستم تو رو خوشحال کنم، من هم خوشحالم. به همه سلام برسون ، به سهراب هم بگو برایش دعا می کنم، می دونم که شاید دیگه خوب نشه اما ازخدا می خوام توی مدتی که زنده و سرپاست به چیزهایی که دلش می خواد برسه، از خدا می خوام که اگر قراره بره با عزت بمیره. ...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت هفتم(الهه عشق)
زن دایی رنگ از چهره اش پرید، بادست به صورتش زد وگفت:

_ خدا مرگم بده مگه عقلتو از دست دادی پسر؟ خدا همچین روزی رو نیاره... می خوای توی فامیل چو بیندازی داری می میری؟ بعد چی؟ بعدکه ببینند سرو مر وگنده داری زندگی می کنی، نمیگن چرا به ما دروغ گفتید؟ نمیگن چرا با احساسات ما بازی کردید؟...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت ششم(الهه عشق)
_ماریا کجاست؟... پیداش نیست؟


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت پنجم(الهه عشق)
_چه جوریشو صبرکن تا پدرم بیاد.کاری می کنیم که نه دیگ بسوزه و نه ته دیگ.

فکرمی کنم حدود یک ساعت بعد بودکه دایی یوسف با چهره ماتم زده اش وارد اتاق شد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت چهارم(الهه عشق)

قبل از آنکه من فرصت تکان خوردن را پیدا کنم مادرم ازاتاق خارج شده بود. در راهرو بیمارستان گریه کنان پیش می رفت...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت سوم(الهه عشق)
_ الان نمی تونم چیزی بهت بگم ، اما شاید يه روزی از خودم و این دستمال برات گفتم.

من هم دیگر چیزی نپرسیدم. چند دقیقه بعد دایی یوسف با بستنی هایی که در دست داشت وارد اتاق شد: ...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت دوم(الهه عشق)

او برخاست وبا هم به اتاق بازگشتیم.کمی بعد پرستار آمد وازماخواست که اتاق را ترک کنیم و بیمار را تنها بگذاریم. دایی گفت که پیشش می ماند و بقیه با سهراب خداحاقظی کردند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه نهم اردیبهشت 1391
فصل پانزدهم-قسمت اول(الهه عشق)

خش خشي از پشت سرم شنيدم. برگشتم اما کسي را نديدم. فکرکردم شايد گربه اي،کلاغي يا جانوري بوده و زياد اهميت ندادم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه هشتم اردیبهشت 1391
قسمت آخر فصل چهاردهم(الهه عشق)

چقدر این پسر مهربان و دلسوز بود. او حتی از سهراب هم به من نزدیک تر و بیشتر به فکر من بود. حق با او بود و به ناچار دوباره به سالن برگشتم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
فصل چهاردهم-قسمت هفتم(الهه عشق)

کمی دیگر کنارم نشست و بعد رفت. آنها را دیدم که همه حلقه زده بودند و باهم خارجی می رقصیدند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
فصل چهاردهم- قسمت ششم(الهه عشق)

ازدحام و سر و صدا به حدی بود که کسی صدایش را نشنید. خودم هم نمی دانم در آن موقع چه شکلی شده بودم اما این را خوب می دانستم که هرلحظه ممکن بود اشک از چشمانم جاری شود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
فصل چهاردهم-قسمت پنجم(الهه عشق)

_ آقا ایمان مواظب خواهرم باشید. می خوام وقتی دوباره می بینمش لپاش حسابی تپل شده باشد...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
فصل چهاردهم-قسمت چهارم(الهه عشق)

قرار بود آن شب آقاجون ومادر، خانه عروس بمانند اما آقاجون که نمی خواست من در خانه تنها باشم، نیم ساعت بعد ازمن به خانه آمد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
فصل چهاردهم-قسمت سوم(الهه عشق)

همان طور که گوشه ای ایستاده بودم وبه فعالیت دیگران می نگریستم،در بازشد وکسی داخل آمد:...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
فصل چهاردهم-قسمت اول(الهه عشق)

استاد فتحی از طرف دانشگاهی در ایتالیا برای گذراندن یک دوره شش ماهه برای اخذ مدرک دکترا پذیرش گرفته و ژاله برای این موفقیت همسرش مهمانی کوچکی ترتیب داده بود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
قسمت آخر فصل سیزدهم(الهه عشق)

وقتی به خانه آمدم و قضیه مهرداد را برای پدر و مادرم گفتم، آنها نیز خيلی ناراحت شدند وگفتند فردا حتما برای عیادت به بیمارستان خواهند رفت...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
فصل سیزدهم-قسمت هفتم(الهه عشق)

آن تابلو خواهان زیادی پیدا کرد و همه می خواستند آن را بخرند. حتی پیشنهادهای خيلی بالایی هم داشتم اما همه را ردکردم چون آن را قبلا پیشکش کس دیگری کرده بودم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
فصل سیزدهم-قسمت ششم(الهه عشق)

به ویلا که بازگشتیم، طبق وعده ای که سهراب داده بود، حمام وخواب بعد از آن خستگی را از تنم زدود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه بیستم فروردین 1391
فصل سیزدهم-قسمت پنجم(الهه عشق)

برای ناهار قرار شد غذایمان را بیرون ببریم و در جنگل بخوریم. ساعت نزديك ده بودکه بار و بندیلمان را در ماشین هاگذاشتیم و آماده حرکت شدیم. وقتی در...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه هجدهم فروردین 1391
فصل سیزدهم-قسمت چهارم(الهه عشق)

لبخند، لحظه ای از لبان زن محوشد وبه فکرفرو رفت.خیره به من وسهراب نگاه می کرد؛ انگار که داشت مارا با آن دو کودک مقایسه می کرد. اشک ازگوشه چشمانش جاری شد وگفت:...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب... 


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
فصل سیزدهم-قسمت سوم(الهه عشق)

در همین موقع مادر و دایی به همراه زن دایی مریم وارد شدند و چهره متعجب خود را به ما دوختند و این دایی بودکه گفت:...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
فصل سیزدهم-قسمت دوم(الهه عشق)

به ویلا رسیدیم و ما دیگرمجبور بودیم بچه ها را بیدارکنیم. آنها خواب آلوده بلند شدند و یکراست به اتاق خواب رفته و روی تختشان ولو شدند...


ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
فصل سیزدهم-قسمت اول(الهه عشق)

_ من نميام.مجبور كه نيستم جايي كه دوست ندارم بيام!....



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390
فصل دوازدهم(الهه عشق)

با ژاله به تمام فروشگاه های لباس عروس سر زدیم. طفلک استاد فتحی که چند روز بود دنبال ژاله راه افتاده بود، از این مغازه به آن مغازه، حسابی خسته شده بود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390
قسمت آخر فصل یازدهم(الهه عشق)

سهراب دیگه از تو توقع نداشتم... من امشب این همه با تو راجع به عمه تاج الملوک و فک و فامیل ها صحبت کردم...


ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
قسمت آخر فصل دهم(الهه عشق)

وقتی بیدار شدم، آن خواب عجیب فکرم را خيلی به خودش مشغول کرده بود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390
فصل دهم-قسمت اول(الهه عشق)
تابلو را از استاد تحویل گرفتم و به سمت خانه دایی یوسف حرکت کردم.



ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
قسمت آخر فصل نهم(الهه عشق)

استاد این راگفت و راه افتاد. آرام گفتم: اتفاقا برای اون کشیدم ولی ای کاش بود و نظرش رو بهم می گفت. استاد که هنوز خيلی از من دور نشده بود برگشت و از روی شانه لبخندی زد. با خجالت سرم را پائین انداختم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه سیزدهم اسفند 1390
فصل نهم-قسمت دوم(الهه عشق)

با هم به حیاط رفتیم، حدود ساعت هفت و نیم - هشت بود و هوا کم کم داشت به تاریکی می گرایید، بنابراین چراغ های باغ را روشن کردند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه دوازدهم اسفند 1390
فصل نهم-قسمت اول(الهه عشق)
حدود ساعت پنج بودکه به سمت خانه دایی به راه افتادم. دایی یوسف از من خواست داخل شوم تا آنها حاضر شوند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه دوازدهم اسفند 1390
قسمت آخر فصل هشتم(الهه عشق)

زن دایی با ظرف میوه وارد شد و صحبت های ما به همین جا ختم شد. هنگامی که همراه لیلا به اتاقش رفتم، به من گفت که برای سرگرم کردن آنها در اینجا کلی برنامه دارد:...



ادامه داستان در ادامه مطلب...



ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه هشتم اسفند 1390
فصل هشتم-قسمت سوم(الهه عشق)
صدای آقا خلیل مرا به خود آورد:

_ براتون چای آوردم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه ششم اسفند 1390
فصل هشتم-قسمت دوم(الهه عشق)

از رفتار او دیگر خسته شده بودم، هر چه ما مراعاتش را می کردیم رفتار او به نسبت بدترمی شد...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه پنجم اسفند 1390
فصل هشتم-قسمت اول(الهه عشق)

صبح فردا وقتی بیدار شدم لیلا را نیز صدا کردم و هر دو بعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه چهارم اسفند 1390
قسمت آخر فصل هفتم(الهه عشق)

چه دوست خوبی! خدا از این دوستها نصیب همه بکنه، میشه همه لباسهای مد روز رو توی کمد تو پیدا کرد...



ادامه داستان در ادامه مطلب...




ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه سوم اسفند 1390
فصل هفتم-قسمت چهارم(الهه عشق)

سرم را بر روی سینه فراخش گذاشتم و به اشکهایم اجازه دادم چون بارانی بهاری بر روی صورتم ببارند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه یکم اسفند 1390
فصل هفتم-قسمت دوم(الهه عشق)
یکشنبه سی ام بهمن 1390
فصل هفتم-قسمت اول(الهه عشق)

حدود 14 سال از زمانی که ما از عمارت خود به خانه ای در بالای خیابان پهلوی آمده بودیم گذشته بود...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و نهم بهمن 1390
قسمت آخر فصل ششم(الهه عشق)

وقتی به هوش آمدم بلافاصله صحنه مرگ برفی در ذهنم تداعی شد. بغضم ترکید وشروع به گریه کردم و مرتب میان گریه ام اسم برفی را صدا می زدم. او را طلب می کردم و به حرفهای آقاجونم که می گفت: «...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
فصل ششم-قسمت چهارم(الهه عشق)

نگاه غضبناکی به او انداختم. انگار چنین انتظاری نداشت چون قدمی به عقب برداشت. دلم می خواست که می تو انستم یک کتک جانانه به او بزنم!!!!


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390
فصل ششم-قسمت سوم(الهه عشق)

برای دید و بازدید خيلی ها به خانه ما می آمدند،که یکی ار آنها همسایه جدیدمان بودکه تازه به این محل آمده بودند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390
فصل ششم-قسمت دوم(الهه عشق)

مدتی بودکه آنفلوآنزا شیوع پیدا کرده بود و بیشتر مدارس به خاطر اینکه از سرایت بیماری جلوگیری کنند و هم بخاطر حفظ سلامتی بچه ها تعطیل شده بودند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
فصل ششم-قسمت اول(الهه عشق)

یک روز قبل از شروع سال تحصیلی جدید بود که دایی، سهراب را به سلمانی جنب حمام حاج رحیم برد تا موهای او را از ته کوتاه کند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
قسمت آخر فصل پنجم(الهه عشق)

با خوشحالی به بغل آقاجونم پریدم و صورتش را بوسیدم. آقاجون بیشتر از این جهت سعی داشت دایی را راضی کند...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و دوم بهمن 1390
فصل پنجم-قسمت سوم(الهه عشق)

صبح چند بار مادرم آمد و صدایم زد ولی هر دفعه خودم را به خواب می زدم و...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و یکم بهمن 1390
فصل پنجم-قسمت دوم(الهه عشق)
با عصبانیت به زیر توپ که دردست من بود زد و آن را به طرف دیگری پرت کرد، بعد هم با فریاد گفت:



ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
فصل چهارم(الهه عشق)

یکی از همان شب های به یادماندنی تابستانی، وقتی همه دور دایی حلقه زده بودیم...


ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه هجدهم بهمن 1390
قسمت آخر فصل سوم(الهه عشق)

دستان دایی به کنارش افتاد و همگی نفس راحتی کشیدیم. آقاجون به طرفم آمده...


ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه هفدهم بهمن 1390
فصل سوم-قسمت چهارم(الهه عشق)
بعد هم نگاه تندی به لیلا انداختم که حساب کار خود راکرد و آرام گرفت.کمی بعد اقای شمس (پدرحشمت) به پسر خود گفت...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
فصل سوم-قسمت سوم(الهه عشق)
حرفهای سهراب و اظهار پشیمانی او مثل آب روی آتش مرا آرام کرد...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه چهاردهم بهمن 1390
فصل سوم-قسمت دوم(الهه عشق)
یک روز در باغ مشغول بازی بودم که ناله حیوانی توجهم را جلب کرد...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
فصل سوم-قسمت اول(الهه عشق)
صبح اول وقت بیدار شدم، با آنکه خيلی خوابم می آمد، ولی مجبور شدم بیدار بمانم و تا لیلا همه چیز را لو نداده بود قضیه رابه او بگویم

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه یازدهم بهمن 1390
قسمت آخر فصل دوم(الهه عشق)
همان موقع صدای پايی را شنیدیم که به کتابخانه نزدیک می شد...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه دهم بهمن 1390
فصل دوم-قسمت سوم(الهه عشق)
از او تشکر کردم و تا در پشتی همراهش رفتم. خودم را به اومدیون می دانستم ، چون اگر او نبود واقعا نمی دانستم چه کاری باید بکنم.از دست آن بچه های لوس هم خيلی عصبانی بودم!

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه دهم بهمن 1390
فصل دوم-قسمت دوم(الهه عشق)
در آن قفسه ها همه جور کتابی پیدا می شد. دهان بچه ها ازحیرت بازمانده بود. حاضر بودم سرکلکسیون حشراتم شرط ببندم که ....

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه هشتم بهمن 1390
فصل دوم-قسمت اول(الهه عشق)

بالاخره روز موعود فرا رسید. مادر از صبح مشغول قدم زدن در طول اتاق بود و مرتبا اين جمله را تکرار می کرد: - چرا این قدر دیرکردن؟.ا... 

 

بقیه داستان در ادامه مطلب.... 


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه هفتم بهمن 1390
فصل اول(الهه عشق)

عشق در آسمان رفیع آفرینش یک اعجاز لایتناهی و نیز تکرار نشدنی است!عشق همچون بهاران با کوله باری از امید،طراوت و زیبایی سر میرسد و از پنجره دلت یواش و آرام سرک میکشد و تو را با خود همراه میکند!

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب